واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۸

اشک را یافته‌ام پرده‌در خود چه کنم

چه کنم آه به لخت جگر خود چه کنم

کرده امید رهایی ز دل من پرواز

گر نریزم به قفس بال و پر خود چه کنم

از حسد باد به کویت نبرد خاکم را

چون فرستم به تو یارب خبر خود چه کنم

گفتی از ناز که می‌سوز به داغم چون شمع

گر نه فرمان تو گیرم به سر خود خود چه کنم

گاه در زلف تو گه جانب سنبل نگرد

آه با چشم پریشان نظر خود چه کنم

سروکارم به دل سخت‌بتان افتاد است

نزنم سنگ خدایا به سر خود چه کنم

چارهٔ مردم غماز چه سازم واقف

سخت رسوا شدم از چشم تر خود چه کنم