به زندان غمت جز ناله و زاری نمیدانم
مرا آزاد کن قدر گرفتاری نمیدانم
مکن عیبم اگر از دیدنت در اضطراب افتم
که من پروانهام ای شمع خودداری نمیدانم
اگر در شیشه داری خون دل ساقی به ساغر کن
که چون اهل هوس من رسم میخواری نمیدانم
برو ای همنشین گر خوابت آمد سر به بالین نه
که من چون شمع شبها غیر بیداری نمیدانم
ز بیدادی نگفتم سختپیکان تو را هرگز
به حمدالله که آیین دلآزاری نمیدانم
شتابان از بر من میرود آن شوخ و میگوید
که من عمرم ره و رسم وفاداری نمیدانم
میفکن بر دلم زنهار بار سرگرانی را
که من وحشی طبیعت ناز برداری نمیدانم
به بزم گلرخان عزت نمییابد کسی واقف
تو از بهر چه آنجا میکشی خواری نمیدانم