چون شمع ما به کعبه و بتخانه سوختیم
هرجا به داغ حسرت جانانه سوختیم
امشب کز آتش غم جانانه سوختیم
آهی زدیم و بام و در خانه سوختیم
امشب چه حال بود که از یاد روی او
با شمع ساختیم و با پروانه سوختیم
در بزم من به یاد عزیزان گرم خون
از اختلاط شیشه و پیمانه سوختیم
تا کی نهیم داغ ز خامی به فرق خویش
ما از علاج این دل دیوانه سوختیم
روشن نشد به محرم و بیگانه سوز ما
ما خویش را به گوشهٔ ویرانه سوختیم
از ما مپرس حاصل افشاندن سرشک
در مزرع امید بسی دانه سوختیم
مردیم در حریم تو با داغ بیکسی
ای وای در وطن چه غریبانه سوختیم
همسایه چون به سوختن ما رضا نداد
رفتیم در محلهٔ بیگانه سوختیم
واقف مپرس حسرت ما را که چون حزین
«پیش از ظهور جلوهٔ جانانه سوختیم»