واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۴۸

تو را من باوفا دانسته بودم

غلط کردم خطا دانسته بودم

دلت دادم مسلمان‌زاده دیدم

نه کافر ماجرا دانسته بودم

گمان بردم که خواهی دوست‌بودن

چنین دشمن کجا دانسته بودم

به راهت پا ز سر کردم همان روز

که من سر را ز پا دانسته بودم

مرا در خانه یک دم نیست آرام

ره کویت چرا دانسته بودم

همان‌دم کش به کف شمشیر دیدم

سرم از تن جدا دانسته بودم

به کوی گل‌رخان آخر شدی خوار

من از اول دلا دانسته بودم

برفتم کورکورانه دران کوی

من آن را کربلا دانسته بودم

مگر بیگانه بودم آن دم از عقل

که او را آشنا دانسته بودم

جهازم را تباهی کردی ای عشق

تو را من ناخدا دانسته بودم

دلا سرگشته‌ام کردی درین دشت

تو را من رهنما دانسته بودم

گمانم در حقش باطل برآمد

چه‌ها دیدم چه‌ها دانسته بودم

سیه شد روزم از اقبال زلفت

منش بال هما دانسته بودم

تو واقف رند شاهد باز بودی

تو را من پارسا دانسته بودم