چون تار ساز هر چند ما زار مینماییم
یک ره نوازشی کن بنگر چه خوشصداییم
تا از میان مردم در وضع خود جداییم
با درد آشناییم بیگانهٔ دواییم
طفلان سنگدل را یاران ز ما بگویید
تا کی تغافل از ما دیوانهٔ شماییم
با رنگ شادی و غم داریم طرفه ربطی
یک دست شیشه از خون یک دست در حناییم
ما را به ماتم و سور باشد خوش اختلاطی
با خنده قاهقاهیم با گریه هایهاییم
آهنگ تازهای عشق تعلیم کرد ما را
بلبل خموش گردد هرکه غزلسراییم
رفتی و در قفایت بر خاک ره نشستیم
برخاستن ندانیم گویی که نقش پاییم
با وصف تیرهروزی چون خال بر رخ یار
ما هر کجا که رفتیم بسیار خوش نماییم
آن بوسهها که دادی قرضاً به ما فقیران
گر زندگی وفا کرد یک یک ادا نماییم
با فوج بینیازی بر قلب ما چه تازی
مشکن چنین دل ما سرلشکر دعاییم
ای همنفس چه پرسی احوال ما که عمریست
همچو نی شکسته بیبرگ و بینواییم
صاحب بصیرتی کو تا قدر ما شناسد
ما خاک پای یاریم سرکوب توتیاییم
ای بخت بیحمیت چون کاسهٔ گدایان
ما را مبر به هر در جام جهاننماییم
واقف ز کوی خوبان ما را سفر چه امکان
هم بستهٔ وفاییم هم کشتهٔ جفاییم