هر دم از درد دگر میگریم
گه دل و گاه جگر میگریم
یک دم از گریه نکردم خاموش
روز و شب شام و سحر میگریم
خبرت هست که من از دستت
میزنم دست به سر میگریم
آن کمر از کمر افکند مرا
اکثر از درد کمر میگریم
تا چه پیش آ»ده دل را امروز
که ز دیروز بتر میگریم
قدری رحم کنی بر حالم
گر بدانی چقدر میگریم
دل من خوی تو بیدرد گرفت
سر کند خنده اگر میگریم
دارم از گریه چهسان چشم اثر
من که بر مرگ اثر میگریم
از خیال لب و دندان کسی
چقدر لعل و گهر میگریم
قرهٔالعین من ای یوسف حسن
رفتهای تا ز نظر میگریم
شور اشکم ز لب شیرین است
طفلم از ذوق شکر میگریم
آستین دور بدار از چشمم
باخبر باش شرر میگریم
واقف از یاد عقیق لب یار
چقدر خون جگر میگریم