واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۳۸

گر رسم روزی به دلداری که می‌خواهد دلم

وا کنم از گریه طوماری که می‌‌خواهد دلم

ابر کو تا گریهٔ زاری کنم از رشک او

ای خدا بفرست همکاری که می‌‌خواهد دلم

گر چو بلبل گوش بر حرف من اندازد گلی

سر کنم شوریده گفتاری که می‌‌خواهد دلم

گر فتد تاری به کف از زلف کافرکیش او

می‌توانم بست زناری که می‌‌خواهد دلم

خویش را واقف به دست او فروشم بنده‌وار

گر شود پیدا خریداری که می‌‌خواهد دلم