یار ناپایدار را چه کنم
عمر بیاعتبار را چه کنم
من و آن نیستی اصلی خویش
هستی مستعار را چه کنم
من گرفتم که ساختم با بخت
بخت ناسازگار را چه کنم
ساخت در مردمان مرا رسوا
دیدهٔ اشکبار را چه کنم
دل اگر خوش شود به وعدهٔ وصل
کاهش انتظار را چه کنم
گر به دستم فتد به رنگ حنا
چه کنم آن نگار را چه کنم
گر نریزم ز دیده اشک چو ابر
دل دریا مدار را چه کنم
یار برگشت از من بد روز
گردش روزگار را چه کنم
نه به وصل است سازگار نه هجر
طبع ناسازگار را چه کنم
مفشان آستین ز گریهٔ من
اشک بیاختیار را چه کنم
گر توام ناامید میسازی
دل امیدوار را چه کنم
گر نه دیوانگی کنم واقف
خود بفرما بهار را چه کنم