واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۳۳

تاب تیمار دل زار ندارم چه کنم

طاقت خدمت بیمار ندارم چه کنم

اگر از داغ جفای تو کنم شکوه مرنج

بی‌دلم صبر جگردار ندارم چه کنم

گله‌ها زیر زبان آبلهٔ خونین شد

رخصت و جرئت اظهار ندارم چه کنم

از دهان و کمرش هیچ نمی‌یارم گفت

خبر از عالم اسرار ندارم چه کنم

آن جوان رفت و من از ضعف زمین‌گیر شدم

پیرم و طاقت رفتار ندارم چه کنم

گر شوم آب ز دیدار تو عیبم نکنی

تاب آن آتش رخسار ندارم چه کنم

خودفروشی است درین عهد تجارت لیکن

طاقت ناز خریدار ندارم چه کنم

می‌کنم شکوه ازین باغ ولی معذورم

گل به سر نیست به چا خار ندارم چه کنم

مفلسم هیچ ندارم که کنم رهن شراب

چه کنم جبه و دستار ندارم چه کنم

من گرفتم که تو برداشتی از چهره نقاب

دیدهٔ لائق دیدار ندارم چه کنم

باغبانم ندهد ره به گلستان واقف

چشم بر رخنهٔ دیوار ندارم چه کنم