دل را اگر به نالهکشیدن درآورم
سیماب کشته را به طپیدن درآورم
جایی که سر کنم سخن از اضطراب دل
(ترتیب مصرعها به هم ریخته است) یدن درآورم
رحمی به دلفسردگیم ای گداز عشق
کین خون مرده را به چکیدن درآورم
از عشق حکم دم زدنم نیست ورنه من
صبح نشور را به دمیدن درآورم
شیرینلبی عنان من از کف ربوده است
گلگون اشک را به دویدن درآورم
ناصح گر آن کشیدن دامان نمایمت
دست تو را به جیب دریدن درآورم
از لطف میفروش گرت باخبر کنم
زاهد تو را به باده خریدن درآورم
واقف ز قامتش به چمن گر حرف زنم
شمشاد و سرو را به خمیدن درآورم