از چشم کینهجوی تو مشکل که جان برم
کس جان نبرده است ازو من چهسان برم
گویند هست در عدمآباد راحتی
آه آن زمان که درد تو من از جهان برم
ظلم این قدر بهجان من ناتوان مکن
مپسند کز تو شکوه بر آسمان برم
خواهم که شکوه سر کنم از جور روزگار
با این بهانه نام تو هم در میان برم
آن عندلیب خانهخرایم که جای گل
آتش برای سوختن آشیان برم
بلبل اگر رفیق شود یک سحر به من
نالم چنان که هوش تو ای باغبان برم
واقف کجا و وصل تو ای مهجبین کجا
حاشا که من به طالع او این گمان برم