از تو در کون و مکان هنگامهٔ عشق است گرم
از زمین تا آسمان هنگامهٔ عشق است گرم
از فروغ طلعت یوسف ز کنهان تا به مصر
کاروان در کاروان هنگامهٔ عشق است گرم
از شرر تا اخگر از داغ تو در تاب و تب است
در دل خورد و کلان هنگامهٔ عشق است گرم
در گرفتاری و آزادی فغانم آتش است
از قفس تا آشیان هنگامهٔ عشق است گرم
برف پیری گرچه میبارد پی هم بر سرم
در دل من همچنان هنگامهٔ عشق است گرم
سرسری نتوان شمردن سوز ما را همچو شمع
تا به مغز استخوان هنگامهٔ عشق است گرم
سرد شد بازار قیس و کوهکن در کوه و دشت
در دیار ما همان هنگامهٔ عشق است گرم
همچو شمع افسردگی را در مزاجم راه مباد
کز من آتش به جان هنگامهٔ عشق است گرم
دیده گریان کرده از درد و دل بریان ز داغ
از تو پیدا و نهان هنگامهٔ عشق است گرم
در بهشت افتادم و سوز دلم تسکین نیافت
همچو دوزخ جاودان هنگامهٔ عشق است گرم
راست میگویم به عشق پیر واقف این سخن
کز تو امروز ای جوان هنگامهٔ عشق است گرم