از بس به راه شوق تو شد بیقرار دل
میافتدم قدم به قدم از کنار دل
چشم بد از تو دور که از روی و موی توست
حیران هزار دیده پریشان هزار دل
شرمی بکن که جور و جفایت ز حد گذشت
تا کی شود ز مهر و وفا شرمسار دل
از خویش رفت ز آمد پیغام یار دل
دیوانه گشت باز به بوی بهار دل
عمری نشست چشم به راهت نیامدی
برخاست عاقبت ز ره انتظار دل
بیاختیار دست ز دل باز داشتم
(افتادگی دارد) ار دل
روزی که یک دو قطرهٔ خون را دریغ داشت
ما را شب فراق نیامد به کار دل
دل در دیار یار نیرزد به هیچ هم
زان برگفتهایم ز یار و دیار دل
خوبان روزگار ندانند قدر دل
نتوان ز دست داد درین روزگار دل
بیقدرتر ز مهرهٔ گل شد به چشم تو
بوداست جان من گهر شاهوار دل
تا دید روی عشق دلم در بلا فتاد
واقف به این بلا ز کجا شد دوچار دل