واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۶

یار طناز وای بر من و دل

بخت ناساز وای بر من و دل

من و دل بر دش چه‌ها کردیم

در نشد باز وای بر من و دل

من و دل ساده آن حریف قمار

پر دغاباز وای بر من و دل

من و دل پای تا سریم نیاز

او همه ناز وای بر من و دل

دل‌ربایان ز چشم و لب دارند

سحر و اعجاز وای بر من و دل

گر تو قانون ما تلنگی را

می‌کنی ساز وای بر من و دل

چشم او کرده از پی شلتاق

ترکی آغاز وای وای بر من و دل

اشکم آخر درید از طفلی

پردهٔ راز وای بر من و دل

هیچ شرمی نکرد از رویم

رنگ غماز وای بر من و دل

آمد آن شوخ شخ کمان واقف

ناوک‌انداز وای بر من و دل