واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۵

به داغ حسرت آن آتشین لعل

چو اخگر گشته خاکسترنشین لعل

نگین لعل یار آن نقل دارد

چه خون‌ها می‌شود آخر برین لعل

بر آن رخسار گلگون حلقهٔ زلف

نشانیدست در انگشترین لعل

تلف کاری چشم و دل چه گویم

به غارت می‌دهد آن گوهر این لعل

شود گل تا گریبان غرق در خون

اگر پوشد قبا آن نازنین لعل

دل خون گشتهٔ واقف نگهدار

که گردد تکمهٔ جیب تو این لعل