واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۴

گوش مردم کراست و ذه کلیل

عبث اجمال خود مکن تفصیل

باز شد بس که زندگی بی تو

نفسی می‌کشم به جرثقیل

رنگ عشرت ز آسمان مطلب

کس نخورداست باده از خم نیل

شکوهٔ زلف یار کوته کن

زانکه لاطایل است این تطویل

هر کجا گفت اشک می‌بارد

چشم من ابر و عشق میکائیل

هر سری نیست لایق داغت

که بهر گل نمی‌رسد اکلیل

همدم کس مباد درد فراق

روح را می‌کند به دم تحلیل

فارغ از قیل و قال می‌گردی

گر کنی علم خاموشی تحصیل

پرتوی از جمال شاهد غیب

نتوان دید جز به سعی جمیل

دست از خود بشو و حاضر شو

عشق گسترده‌است خوان خلیل

از برای جواب مدعیان

دل به بزمش گذاشتیم وکیل

گرم رو باش در طریق فنا

نیست خود شمع بیش از یک میل

بی تو از بس به حالت مرگم

می‌کشم انتظار عزرائیل

سخنی چند گفتنی دارم

باش در کشتنم مکن تعجیل

بر مزارم که مرده‌ام ز خمار

شیشهٔ باده می‌سزد قندیل

نوبت ماست حالیا واقف

همرهان کوفتند طبل رحیل