واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۲

بس که نگذاشته شرم رخ او رنگ به گل

نکند مرغ گلستان نظر از ننگ به گل

غنچه خواهد شدن از تنگدلی آخرکار

گر چنین کار بگیرد رخ او تنگ به گل

در حضور تو کند فاخته تشنیع به سرو

بلبل از بال زند پیش تو سر چنگ به گل

سر کند چون تو به گلزار درآیی ای سرو

بر سر گوشهٔ دستار تو گل جنگ به گل

بندهٔ نازکی طبع تو گردم که بود

گل‌زدن بر تو گران چون زدن سنگ به گل

به چمن رفتی و از بهر زر نذرانه

عندلیب آمد و آویخت چو سرهنگ به گل

واقف ار گوش کند این غزل رنگینت

نکند مرغ گلستان نظر از ننگ به گل