میروم هر سو دوان از دست دل
تنگ شد بر من جهان از دست دل
رشک عشقست اینکه گردیده است داغ
دل ز دست جان و جان از دست دل
دل بگیر از دست من کافتادهام
در عذاب جاودان از دست دل
همچو اشکم نیست دل در اختیار
گشتهام مطلق عنان از دست دل
گرچه گردیده است پا هر آبله
میگریزم همچنان از دست دل
میرساندم گوشهای امنی به هم
گر مرا بودی امان از دست دل
میروم منزل به منزل چون جرس
در رهت زاریکنان از دست دل
دل مرا چون دشمنان از پا فکند
الغیاث ای دوستان از دست دل
میخورد دل خون من زان میکشم
نالههای خونچکان از دست دل
زیر بار کوه غم دارد مرا
زیست بر من شد گران از دست دل
جنگ دارم روز و شب دیوانهوار
با زمین و آسمان از دست دل
عرض دارم دوستان گر بشنوید
داستان در داستان از دست دل
تا به زانو پای در گل ماندهام
بر سر کوی بتان از دست دل
در جوانی پیر گشتم از غمش
شد بهار من خزار از دست دل
میکند هر لحظه تکلیف قفس
میگذارم آشیان از دست دل
دل گرفته رفته بودم بر درت
آمدم اکنون به جان از دست دل
گفتی از دست که مینالی چنین
ای شفیق مهربان از دست دل
گشتهام در دیدهٔمردم سبک
زیست بر من شد گران از دست دل
اشک و آهم رخنهها افکنده است
در زمین و آسمان از دست دل
در سر سودای زلفش نقد جان
وقت آخر رایگان از دست دل
غنچهآسا در خیال آن دهن
تنگ شد بر من جهان از دست دل
دل پی ابروکمانان رفت و جان
تیر غم را شد نشان از دست دل
ناز ابرویش کشیدن کی توان
پشت طاقت شد کمان از دست دل
دل به فریاد و فغان از دست تو
من به فریادو فغان از دست دل
واقف از حالم چو شد گفت اوحدی
ای مسلمانان فغان از دست دل