بر کمر توشه از لخت جگر دارد اشک
سفر کوی که یا رب به نظر دارد اشک
قطرهٔ آب بود در نظر بیدردان
لیک در دیدهٔ ما قدر گهر دارد اشک
هست امروز به رنگی که ندیدم زین پیش
از دل خونشده شاید که خبر دارد اشک
نیست معلوم به یاد نمکین خندهٔ کیست
واقف این شور غریبی که به سر دارد اشک