واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۹۲

ای شوخ ز آزار دل ریش بیندیش

هرچند نه‌ای عاقب‌اندیش بیندیش

ترسم جهد از شست دلم ناوک آهی

ای سخت‌کمان ترک جفاکیش بیندیش

در حسن توانگر شده‌ای دیدهٔ بد دور

از غارت صبر من درویش بیندیش

فهمیده قدم نه به ره پرخطر عشق

زان پیش که پایت رود از نیش بیندیش

تا چند به بازیچه کنی زلف پریشان

دل را مرسان این همه تشویش بیندیش

ای ساده‌رخ از درد دل سوخته جانم

زان پیش که آید به رخت ریش بیندیش

هرکس کند اندیشه ز بیگانه تو واقف

گر صاحب اندیشه‌ای از خویش بیندیش