داریم یوسفی که به خوابش ندید کس
دزدیده برگرفته نقابش ندید کس
چندین هزار خانهٔ دل را خراب کرد
وز عاشقان خانهخرابش ندید کس
معلوم شد که مستیاش از یاد چشم توست
نرگس که در پیاله شرابش ندید کس
دل در بلای دوزخ هجران فتاده است
آسوده لحظهای ز عذابش ندید کس
از بس که خوی یار به لطف است آشنا
چینی به جبه وقت عتابش ندید کس
ناصح چه میکنی تو ز افسانهام به خواب
بردست خوایم آنکه به خوابش ندید کس
آن بیوفا گذشت ندانم چهسان گذشت
عمریست از درنگ و شتابش ندید کس
دنیا که عالمیست ازو غرقه در بلا
دریای طرفهایست که آبش ندید کس
واقف دلم بهسان ضمیری ز هجر او
در آتش است و دود کبابش ندید کس