دیدم سحر ز لبلب ناشاد در قفس
نالیدنی که زلزله افتاد در قفس
یک عمر عندلیب به من هم صفیر بود
برگ گلی مرا نفرستاد در قفس
آزاد کرد همقفسان را هزار حیف
تنها مرا گذاشته صیاد در قفس
نی طاقت طپیدن و نی جرئت فغان
ما را عجب معامله رو داد در قفس
جان را به قید جسم گریز از ملال نیست
مرغ چمن چگونه زید شاد در قفس
زان دم که زهر چشم ز صیاد دیدهایم
ما را نمانده زهرهٔ فریاد در قفس
نشناخته است بلبل ما باغ و بوستان
کز بیضه تا برآمده افتاد در قفس
تا گشتهام به ذوق گرفتاری آشنا
رفتست عیش گلشنم از یاد در قفس
مرغ دلم به درد اسیری سپرد جان
یا رب که گفته بود بمیراد در قفس
غیر از خیال او به دل چاکچاک خویش
واقف ندیدهایم پریزاد در قفس