واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۵

دل صدپاره‌ام ای شوخ جفا کار مسوز

دفتر مهر و وفا این همه یک‌بار مسوز

دوزخی نیستم ای شوخ مرا زار مسوز

به خدا سوختنم نیست سزاوار مسوز

دل نه آنست کز آوارگی‌اش داغ کنی

شمع بزم است به هر کوچه و بازار مسوز

ترسم از دود تو آن چهره مخطط گردد

بعد ازین ای دل حسرت‌زده زنهار مسوز

این همه داغ‌شدن در غم آن چشم چرا

نیستی شمع دلا بر سر بیمار مسوز

عرض این است که بر قول بداندیش مکن

من نگویم که مرا زار بکش خوار مسوز

به حذر باش ز دود دل بلبل واقف

در چمن ناله بکش این گل و گلزار مسوز