واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۳

دلش از درد محبت نطپیدست هنوز

رنگ معشوق ازان رخ نپریدست هنوز

زلف او زان نکند دست تطاول کوتاه

که شب فتنه به پایان نرسیدست هنوز

خبر از تیره‌شب عاشق بد روزش نیست

تندبادی به چراغش نوزیدست هنوز

همچو گل خنده‌کنان از سر من می‌گذرد

خار در پای دل او نخلیدست هنوز

آن شکرلب نکند تلخی عیشم باور

همچو من زهر تغافل نچشیدست هنوز

بر پریشان من رحم ندارد که شبی

خواب آشفته چو عشاق ندیدست هنوز

گر سلام من افتاده نگیرد برجاست

پیش کس سرو بلندش نخمیدست هنوز

نشنود گر سخن دل نگرانی گویم

انتظار چو خودی را نکشیدست هنوز

حرف آشفته دماغی نکند گوش از من

نکهت سنبل زلفی نشنیدست هنوز

واقف آن شوخ ندارد غم آوارگیم

دو سه گامی ز پی دل ندویدست هنوز