واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۵۶

خون من بر طرف دامانش نگر

با من این لطف نمایانش نگر

کند بنیاد دلم دینش ببین

کعبه ویران کرد ایمانش نگر

با وجودش خنده می‌آید تو را

ای سحر چاک گریبانش نگر

خط باطل می‌کشد بر نام من

در حق من مد احسانش نگر

خون عاشق رنگ‌ها دارد بسی

گر ندیدی خاک میدانش نگر

دل که شد دیوانهٔ آن چشم و زلف

تا ابد مست و پریشانش نگر

تشنه‌لب ماند یوسف صد عزیز

بر سر چاه زنخدانش نگر

با لب او حرف شیرینی مزن

ای عسل تو کیستی شانش نگر

چون فشاند دست در رقص آن صنم

دل برد از دست دستانش نگر

سینه‌ام را چاک کن ای همنشین

جای دل بنشسته پیکانش نگر

نی همین کشت آن کمان‌ابرو مرا

صد چو من هر گوشه قربانش نگر

خونت کشید از گوشه‌های چشم من

کنجکاوی‌های مژگانش نگر

قدر من واقف نمی‌دانی اگر

خون من بر طرف دامانش نگر