واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۵۲

می‌نهم بر پای دل از زلف او بندی دگر

می‌کنم تدبیر این دیوانه یک‌چندی دگر

هست در هر حلقهٔ زلفت گرفتار نوی

هست در هر گوشهٔ چشمت نظربندی دگر

خاطر ما گر شکستی هست عهد ما درست

با تو ای پیمان‌گسل داریم پیوند دگر

یک شکرخندی که گردد کام جان شیرین هنوز

تا برد شوری ز بخت من شکرخندی دگر

دل سخن‌نشنو شدست از عشق خوبان ورنه من

می‌دهم هر لحظه این بدبخت را پندی دگر

کوهکن مغروز این نازک‌تراشی‌ها مباش

عشق در هر گوشه‌ای دارد هنرمندی دگر

از زلیخا ای صبا با حضرت یعقوب گوی

مهر یوسف را بکن در کار فرزندی دگر

لا علی‌التعیین به او واقف دل خود را مبند

هریک از اجزای حسن اوست دلبندی دگر