واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۳۴

چشم او رهزن ایمان به‌نظر می‌آید

آفت دین و دل و جان به‌نظر می‌آید

آن غباری که ز من یار به خاطر دارد

زان برافشاندن دامان به‌نظر می‌آید

بعد ازین چاره صبوریست که بیدرد مرا

گریه بازیچهٔ طفلان به‌نظر می‌آید

می‌کنم ذوق به صد رنگ ز خون خوردن دل

کی مرا نعمت الوان به‌نظر می‌آید

کین پنهان ز صفای که تو را بخشیدند

همه چون لطف نمایان به‌نظر می‌آید

بس که آن کان ملامت به جان شور افکند

دور گیتی چو نمکدان به‌نظر می‌آید

عشق کاریست که دشوارتر از هر کاریست

مشکل این است که آسان به‌نظر می‌آید

در جهان لشکر طاقت بگریز آرد رو

چون مرا آن صف مژگان به‌نظر می‌آید

چشم و ابرو خط و خالت همه‌کس می‌بیند

در تو آنی است مرا آن به‌نظر می‌آید

مردم از رشک و ندانم ز پی ماتم کیست

اینکه آن طره‌ پریشان به‌نظر می‌آید

نی همین گل ز چمن بر سر راه سفر است

سرو هم بر زده دامان به‌نظر می‌آید

داغ‌های تو مرا سوخت ز خجلت واقف

که شب هجر چراغان به‌نظر می‌آید