از کوی تو رفتن نتوانم چه توان کرد
از بار غم و درد گرانم چه توان کرد
در مصر وفا گرچه عزیز است خطابم
خواری کش اخوان زمان چه توان کرد
چون نیست مرا بهرهای از خوان وصالش
از دور به حسرت نگرانم چه توان کرد
جای نتوانم که نکو نام برآیم
در عشق تو رسوای جهانم چه توان کرد
بیفکر دهان و کمر یار نباشم
مستغرق این وهم و گمانم چه توان کرد
یار آمد و حال دل بیمار بپرسید
گردید چنان بند زبانم چه توان کرد
گفتم چو خورد باده دهد کام دل آن شوخ
آتش شد و افتاد به جانم چه توان کرد
عمریست که واقف ز برم عیش رمیدست
اوقات به غم میگذرانم چه توان کرد