خودنمایی ز من نمیآید
بیحیایی ز من نمیآید
نشوم شعله سان زبانآور
ژاژخایی ز من نمیآید
روستایی وادی عشقم
میرزایی ز من نمیآید
خاک شور خرابهٔ خویشم
مشکسایی ز من نمیآید
چون بگویم که من سگ یارم
خودستایی ز من نمیآید
نکشم سوی خود خسیسان را
کهربایی ز من نمیآید
شمع افسردهام درین محفل
روشنایی ز من نمیآید
با چنین خلق خلق بیگانه
آشنایی ز من نمیآید
دورم از خاک آستانهٔ یار
بادپایی ز من نمیآید
واقف از خانه برنمیآیم
خودنمایی ز من نمیآید