واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۱

خودنمایی ز من نمی‌آید

بی‌حیایی ز من نمی‌آید

نشوم شعله سان زبان‌آور

ژاژخایی ز من نمی‌آید

روستایی وادی عشقم

میرزایی ز من نمی‌آید

خاک شور خرابهٔ خویشم

مشک‌سایی ز من نمی‌آید

چون بگویم که من سگ یارم

خودستایی ز من نمی‌آید

نکشم سوی خود خسیسان را

کهربایی ز من نمی‌آید

شمع افسرده‌ام درین محفل

روشنایی ز من نمی‌آید

با چنین خلق خلق بیگانه

آشنایی ز من نمی‌آید

دورم از خاک آستانهٔ یار

بادپایی ز من نمی‌آید

واقف از خانه برنمی‌آیم

خودنمایی ز من نمی‌آید