واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۰

گر قدسیان دهان تو یک‌بار بو کنند

دیگر کجا به غنچه فردوس رو کنند

گر یک نظر به قامت رعنای او کنند

شمشاد و سرو سر ز خجالت فروکنند

رنگ قبول سوختگان را نداده‌اند

جای شنیده‌ای که گل شمع بو کنند

خلقی ستاده بر در او رنگ باخته

تا از می وصال که را سرخرو کنند

سررشته گم کنند چو بینند زخم من

آنان‌که چاک سینهٔ گل را رفو کنند

یک شب ز بزم سوختگان گم شوم اگر

پروانه‌ها به شمع مرا جست‌وجو کنند

اکسیر را به خاک ندامت نشانده‌اند

جمعی که خاک کوی تو را رفت‌رو کنند

کی در جهان نمک بنماید حلاوتی

موران خط چو بر شکر او غلو کنند

تا چند غایبانه زند لاف از صفا

ای کاش با تو آینه را روبه‌رو کنند

گوید مرا که بوسه به خاک درش مزن

باید که خاک در دهن پندگو کنند

در باغ خون سوختهٔ داغ لاله را

سودائیان زلف تو چون مشک بو کنند

آنان‌که از عتاب تو لذت گرفته‌اند

دشنامی از لب به دعا آرزو کنند

آنجا که رنگ می‌پرد از روی آفتاب

واقف چه ذره‌ایست کزو گفت‌وگو کنند