واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۳

همچو روی تو رو نمی‌باشد

همچو موی تو مو نمی‌باشد

با تو گل را چه‌سان کنم نسبت

گل به این رنگ و بو نمی‌باشد

اشک را گر همه گهرسازی

پیش او آبرو نمی‌باشد

ناصح از آرزو مکن عیبم

دل بی‌آرزو نمی‌باشد

من به شهری فتاده‌ام بیمار

که درو پرس‌وجو نمی‌باشد

این سخن گفت دوش بخیه‌گری

چاک دل را رفو نمی‌باشد

صورت حال من چه می‌پرسی

بی‌تو هرگز نکو نمی‌باشد

می‌کند درد این همه طوفان

گریه را این غلو نمی‌باشد

گرد خود هم ز کوی او رفتم

پیش ازین رفت‌ورو نمی‌باشد

می‌کنم جست‌وجوی سروقدان

کس چو من فتنه‌جو نمی‌باشد

نتوان گشت گرد او واقف

کس چنین شعله‌خو نمی‌باشد