دل تو را نوش خند میگوید
سخنی همچو قند میگوید
حال بیطاقتان دران محفل
جسته جسته سپند میگوید
نیشکر زان شمایل شیرین
سخن از بند بند میگوید
حضرت عشق بیکم و کیف است
عقل از چون و چند میگوید
در جنون کار میگذشت از کار
ناصح از بند و پند میگوید
قمری از دیدن قد تو به سرو
خیر باد بلند میگوید
شب تاریک بست تاریکی است
صبح را هرزهخند میگوید
گرچه دیوانه است واقف ما
حرف دیوانپسند میگوید