میل پیکان تیر او دارد
دل من سخت آرزو دارد
چون تو سروی مگر کند پیدا
آب در باغ جستوجو دارد
روی صحرا شده است گرد آلود
گریهام فکر شستوشو دارد
راز ناگفته گشتهام رسوا
عشق مانند مشک بو دارد
زان کنم گریهای دراز که دل
سروکاری به زلف او دارد
گاه دیوانه گاه هوشیار است
من ندانم که دل چه خو دارد
ناصح از آرزو مکن عیبم
هر که دل دارد آرزو دارد
کار زخمم ز هم گذشت و هنوز
چشم بر مرهم و رفو دارد
درد دل پیش او مگو واقف
یار طبع بهانهجو دارد