گر دلت از جفا نمیگذرد
دل من از وفا نمیگذرد
از سر گریه نگذرم هرگز
از سرم آب تا نمیگذرد
تا گذشت است تیرش از دل غیر
از دل ما چهها نمیگذرد
نیست یک شب که از سر زلفت
بر سر من بلا نمیگذرد
خانهام برد سیل اشک و هنوز
از سر ماجرا نمیگذرد
وه چه بیگانهای که در بزمت
سخن آشنا نمیگذرد
جان من ننگ نیست نام وفا
بر زبانت چرا نمیگذرد
همهجا سرگذشت من خوانند
این حکایت کجا نمیگذرد
نیست یک ساعت از شب و روزم
که به یاد شما نمیگذرد
گاه دشنام دادن تو مرا
بر زبان جز دعا نمیگذرد
جز بلا کس ز بیکسی واقف
بر من مبتلا نمیگذرد