واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۹۰

کی ز جور حبیب می‌نالد

دل من از نصیب می‌نالد

گوش کن گوش زاری دل من

که غریبی غریب می‌نالد

خار خار گلی مگر دارد

دل که چون عندلیب می‌نالد

طرفه دردی ز دست او دارم

که ز دستم طبیب می‌نالد

سرو باشد بهانه قمری را

بهر آن جامه زیب می‌نالد

مرو از ره به ناله‌های رقیب

کز برای فریب می‌نالد

سروکارم فتاده با طفلی

که ز دستش ادیب می‌نالد

خواه در وصل و خواه در هجران

واقف بی‌شکیب می‌نالد