واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۵

گذارش گر سوی گلزار با آن چشم مست افتد

ز حیرت نرگس مخمور را ساغر ز دست افتد

الهی راضیم راضی ز دستم هرچه هست افتد

مبادا دل ز دست افتد مبادا دل ز دست افتد

مزن ای دشمن ایمان بر ابرو چین جبین دیگر

که می‌ترسم به طاق کعبهٔ دل‌ها شکست افتد

به ضبط ملک دل چشمت نمی‌پردازد از مستی

بفرما طلف را شاید به فکر بند و بست افتد

سر بالین من آید چو آن بی‌درد می‌گوید

چرا در عاشقی کس این‌قدر بالین‌پرست افتد

من از کیفیت چشمی خمارآلوده‌ام واقف

که بیمارش به بستر تا صباح حشر مست افتد