به خونریزی از غم دل ما نشیند
گر امروز ننشست فردا نشیند
خوش آن نیست کز خلق تنها نشیند
خوش آن کس که فارغ ز دنیا نشیند
اگر دل تمنا کند زیست بی تو
الهی به مرگ تمنا نشیند
نشته است در سینه با داغ او دل
به ذوقی که مجنون به لیلی نشیند
خوش آن دم که پیکان او پهلوی من
برای دلاسا دلآسا نشیند
نگردد تب خستهٔ مهر زایل
چو خورشید اگر با مسیحا نشیند
فروکش درین کوچه از عقل دور است
مگر دل ز زلفت به سودا نشیند
من از جذبهٔ عشق فهمیده بودم
که یوسف به روز زلیخا نشیند
توانم به هر بزم بالا نشستن
اگر با من آن سرو بالا نشیند
بر قامتت استقامت محل است
تو را سرو چون بیند از پا نشیند
چه استادهای ای بت جامه گلگون
تو بنشین که تا آتش ما نشیند
چه خوشنقش افتاده داغ محبت
که بر جا نشیند به هر جا نشیند
سر هم نشینی یاران که دارد
ضرور است یک چند تنها نشیند
کسی کو به زندان نشستست یک بار
چه امکان که با شیخ و ملا نشیند
نرفت از دل سخت او کینهٔ من
چو نقشی که بر سنگ خارا نشیند
رسیدست شاید مرا تا در دل
چه حکم است ای غم رود یا نشیند
سیاه است خالش که در دل خیالش
تقدم کند بر سویدا نشیند
به تنگ آمد از شهر واقف همان به
که آسوده چندی به صحرا نشیند