واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۸

عشق و رشک و آه و اشک و داغ و درد

کرد با جان و دل من آنچه کرد

سوزش داغ مرا تسکین نداد

شد دلم از مرهم کافور سرد

خاک کویش هر کجا آرد نسیم

می‌رود صد چون عبیر آنجا به گرد

سیر دفتر خانهٔ حق را بکن

خوب بنگر نیست باطل هیچ فرد

رنگ و بوی آن ذقن نازم که سیب

می‌شود پیشش ز خجلت سرخ و زرد

یا بیا تا من بگردم گرد تو

یا برو گرد دلم دیگر مگرد

رفت مجنون من کوفتم جای او

جانشین مرد نبود غیر مرد

جبر و قدر از من چه می‌پرسی مپرس

نیستم واقف من از شطرنج و نرد