واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۵

خوبان که دوای دل بیمار فروشند

چون نوبت ما می‌رسد آزار فروشند

گل مفت بریزند به سر اهل هوس را

عاشق چو خریدار شود خار فروشند

صد نافهٔ تاتار به بیعانه توان داد

آنجا که ز گیسوی تو یک تار فروشند

سودازدگان سر بازار محبت

کونین به یک وعدهٔ دیدار فروشند

جایی که گشایند دکان عشوه متاعان

ناز همه عالم به خریدار فروشند

پرتجربه کردیم که داروی غم دل

چیزیست که در خانهٔ خمار فروشند

با نسیه و نقد دو جهان قدرشناسان

کی سینهٔ چاک و دل افگار فروشند

گر مغ بچه این رنگ کند باده‌فروشی

ارباب ورع جبه و دستار فروشند

سجاده‌نشینان ارگ آن زلف ببینند

صد سبحه به یک رشتهٔ زنار فروشند

معشوق که تمکین بودش مانع شوخی

باید که چو تصویر به یکبار فروشند

آنان که خریدار متاع غم یارند

سرمایهٔ شاید همه یک‌بار فروشند

در شهر بتان طرف رواج است که آنجا

چون گل دل صدپاره به بازار فروشند

باشد ز خرد دور مربا طلبیدن

زین رو ترشی چند که آچار فروشند

برخیز برو واقف ازین شهر خدا را

جایی که غم عشق به خروار فروشند