واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۲

اگر زاریم می‌شنیدی چه می‌شد

به درد دلم می‌رسیدی چه می‌شد

من از هستی خود به تنگم الهی

مرا گر نمی‌آفریدی چه می‌شد

تو آهوی من با رقیب آرمیدی

ازان سگ اگر می‌رمیدی چه می‌شد

دمی بیش ننشست یارم به پهلو

دلا گر تو کم می‌طپیدی چه می‌شد

به یک عشوه از دست جور زمانه

اگر بنده را می‌خریدی چه می‌شد

بد من به پیش تو می‌گفت دشمن

زبانش اگر می‌بریدی چه می‌شد

دل از خاک برداشتن داشت اجری

اگر اندکی می‌خمیدی چه می‌شد

دلا در قفس سخت افسرده مردی

صفیری اگر می‌کشیدی چه می‌شد

به پیش تو شب این غزل خواند واقف

چه می‌شد اگر می‌شنیدی چه می‌شد