ز دیرین محرمان کس درد پنهانم نمیداند
چنان در دیده میگریم که مژگانم نمیداند
مبادا هیچکس در عشق چون من نابلد یا رب
که دست شوق من راه گریبانم نمیداند
به درگاهش وطن دارم ز عمری غربتم بنگر
که سگ نشناسدم آنجا و دربانم نمیداند
چه بوی گل من از پیراهن رنگ آمدم بیرون
جنون مشکلپسند افتاده عریانم نمیداند
گذارش چون فتد بر کلبهٔ من راه گرداند
مگر آن سیل آفت خانه ویرانم نمیداند
به کنعان غمم یعقوب وقت خویشتن لیکن
نسیم مصر راه بیت احزانم نمیداند
پریشان خاطرم چون یار میداند که دل جمعم
دلش جمعست از من چون پریشانم نمیداند
چنان حیران دست و تیغ آن خونریز دلهایم
که گر صد زخم بر جسمم زند جانم نمیداند
گریبانگیر شد اشکم هوای کوچهگردیها
دگر این طفل آسایش به دامانم نمیداند
علاج درد من کن تا توانی ورنه خواهم گفت
چه یعنی آن مسیح وقت درمانم نمیداند
به شهر ما خبر همسایه از همسایه کی دارد
گریبانم به غارت رفت و دامانم نمیداند
چو بلبل پیش گل واقف بر آن بیوفا نالم
زبان نالهٔ من گرچه میدانم نمیداند