واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۴

دل بی‌توام ز سیر چمن وا نمی‌شود

چشمم به روی سرو و سمن وا نمی‌شود

دلگیر زندگی شگفد از نسیم مرگ

این غنچه جز به صبح کفن وا نمی‌شود

بخت سیه که سایه به فرقم فگنده است

ابر بلاست کز سر من وا نمی‌شود

از عقدهٔ که در دل من از فسردگیست

چون ژاله جز به آب‌شدن وا نمی‌شود

صد زخم خورده‌ایم ز تیغت ولی هنور

ما را به شکوهٔ تو دهن وا نمی‌شود

آن گل که وقف بر خس و خار است خنده‌اش

یا رب چه کرده‌ام که به من وا نمی‌شود

این غنچه را هوای چمن سازگار نیست

واقف دلم به خاک وطن وا نمی‌شود