واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۹

درد من منت دوا نکشد

نکشد از تو بی‌وفا نکشد

ساخت دشنام باز کار دلم

تا دگر منت دعا نکشد

دیگران را به نامه یاد کند

خط نسیان به نام ما نکشد

خانه دارد به کوچهٔ آن زلف

چه کند دل اگر بلا نکشد

دل که بلبل طبیعت افتاده است

ناز این گل‌رخان چرا نکشد

تشنه‌لب جان سپرده‌ایم و کسی

دم آبی به یاد ما نکشد

دل به دریا فکنده‌ام چه کنم

کشتیم ناز ناخدا نکشد

خاک راهی به چشم من بفرست

که دگر ناز توتیا نکشد

از تو دامن‌کشان رود واقف

دامنش را اگر وفا نکشد