واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۷

بدخویی نهان تو معلوم می‌شود

از چین ابروان تو معلوم می‌شود

خواهی زبان دعوی عشاق را برید

از خنجر زبان تو معلوم می‌شود

ای دل به زلف او که پریشان دائمی است

سودا مکن زبان تو معلوم می‌شود

رازی که دیده بود سکندر در آیینه

از سنگ آستان تو معلوم می‌شود

دریافتم مضایقه در بوسه می‌کنی

از تنگی دهان تو معلوم می‌شود

خواهد گذشت تیر تو از جان سخت من

از سختی کمان تو معلوم می‌شود

ناوک چو خوردی ای دل زارم چه می‌کنی

خون می‌چکد نشان تو معلوم می‌شود

واقف چه طالع است ندانم که امشبم

آن ماه مهربان تو معلوم می‌شود