ز شادی میگریزد طبع من با غم نمیسازد
دلم وحشی است با بیگانه و محرم نمیسازد
درین محفل چو شمع از اختلاط شعله رخساری
بهدست آوردهام داغی که با مرهم نمیسازد
نگیرد خاطرم گر با سگ او انس معذورم
مزاج نازکی دارم که با آدم نمیسازد
توام چون نی نوازش میکنی من زار مینالم
نمیسازد به من لطف تو ای همدم نمیسازد
غم محرومی چشم ترم بسیار میسوزد
حیا پرور گلی دارم که با شبنم نمیسازد
به صد خون جگر پرورده در عالم دلی دارم
که از ناسازی طالع به من آن هم نمیسازد
اگر صدپاره گردد جامهٔ مصحف چه نقصانش
پریشانی کمال اهل عرفان کم نمیسازد
نهتنها با تو ناسازیست واقف آن پریور را
ز شوخی عالمی دارد که با عالم نمیسازد