واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۸

اگر دل تو شبی از برای من سوزد

هزار شمع طرب از برای من سوزد

به داغ بی‌کسی خود چو شمع خود سوزم

وگرنه کیست که دل در فنای من سوزد

به راه عشق ز بس گرم می‌روم چه عجب

بسان داغ اگر نقش پای من سوزد

طبیب دست کشید از علاج من تا کی

عبث دماغ به فکر دوای من سوزد

به محفل تو دل خود از آن گذشته‌ام

که من اگر نرسم او به‌جای من سوزد

ز بزم او به تب رشک می‌روم یا رب

اگر کسی بنشیند به‌جای من سوزد

مرا درون و برون داغ داغ شد واقف

به‌حیرت است غم اکنون کجای من سوزد