اگر بیشرمی سر میتوان کرد
چهها با آن ستمگر میتوان کرد
در آن محفل که تو گیسو گشایی
ز موم شمع عنبر میتوان کرد
دماغ کیمیاسازی ندارم
وگرنه خاک را زر میتوان کرد
سرت گردم جفا بر بنده تا کی
وفا هم بندهپرور میتوان کرد
خدا را خشک و خالی مگذر از من
به خون من لبی تر میتوان کرد
به یاد چشم خوش دنبالهٔ یار
جگر را نذر خنجر میتوان کرد
چنان میسوزم از یاد رخ او
که شمع از داغ من بر میتوان کرد
دل من بیجگر افتاده ورنه
به پیشش گریهای سر میتوان کرد
از آن دامان درازم شکوهای هست
که تا دامان محشر میتوان کرد
صبا گاهی ز بوی کاکل او
دماغ ما معطر میتوان کرد
نیامیزد چه خوش شعر تو واقف
غزلهای تو از بر میتوان کرد