واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۳

دل دیوانهٔ من جان سپردن آرزو دارد

ز طفلان سنگ بی‌اندازه خوردن آرزو دارد

نه‌تنها بی‌تو از سر رفت ذوق زندگی ما را

چراغ کلبهٔ ما نیز مردن آرزو دارد

تو برگ عیش گر داری برو ای بوالهوس نان‌خور

که عاشق بر جگر دندان‌فشردن آرزو دارد

چه‌سان افتد به دستم دامن یوسف که از پیشم

نسیم پیرهن تشریف‌بردن آرزو دارد

کجا در طینت عاشق بود از خرمی بویی

گلی در خاک ما روید فسردن آرزو دارد

به تسبیح کواکب کاش دست من رسد واقف

جفاهای فلک را دل شمردن آرزو دارد