واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۷

چشم او عربده‌ساز است چه می‌باید کرد

نگهش بر سر ناز است چه می‌باید کرد

یار اغیارنواز است چه می‌باید کرد

دوستان دوست‌ گذار است چه می‌باید کرد

رقم عافیتی نیست در اوراق دلم

نسخهٔ سوز و گداز است چه می‌باید کرد

به حدیث سر زلفت نکند عمر وفا

آه این قصه دراز است چه می‌باید کرد

من کن گریه تو بر گریهٔ من خنده زنی

عالم ناز و نیاز است چه می‌باید کرد

نیک و بد سرزده چون آیینه آمد بر رو

خانه‌ام یک در باز است چه می‌باید کرد

آشنا را ننوازد به نگاهی گاهی

یار بیگانه‌نواز است چه می‌باید کرد

نتوانم که برم پی به حقیقت واقف

دل گرفتار مجاز است چه می‌باید کرد