واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۸

یعقوب اگر به بیت حزن گریه می‌کند

دل از غمت به سینهٔ من گریه می‌کند

برقی به جان من زده عشقت که زیر خاک

بر حالمن چو بر کفن گریه می‌کند

بلبل ز بس که یافته همدرد خود مرا

هرگه برون روم ز چمن گریه می‌کند

با من کسی شریک غم از بی‌کسی نشد

جز دل که او به پهلوی من گریه می‌کند

گفتی که بر دلت بنهم داغ تازه‌ای

او خود ز دست داغ کهن گریه می‌کند

واقف ز درد حسرت بوسیدن لبش

میناصفت ز راه دهن گریه می‌کند